پسر گل ماپسر گل ما، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره

مرد کوچک خونه محمد فرحان

تولد مامانی

سلام گل مامان عشقم بمیرم برات این یک هفته به خاطر دندونت خیلی اذیت شدی تب کردی کلی مریض شدی عشقم یک هفته س شبا اصلا نمی خوابی سه روز که خیلی حالت بد بود مامانی کلی برات گریه کرد ناراحت شده نمی خوام زیاد ناراحتت کنم چون امروز روز قشنگیه  چون تولد مامانی شماس و شما خیلی خوشحالی که امروز مامانت متولد شده پس تولدم مبارک هورررررررررررررررررررررررااااااااااااااا ...
8 شهريور 1392

اندر احوالات منو پسرم

قوربون پسرم که عاشق اینه خودش غذاشو بخره عاشق آب بازی هرجا ودر هر شرایطی صدای آب بشنوی توی آبی جوجه اردک مامان اولین بار که خودت بدون کمک ما ایستادی خانه مادر جونت   یک روز در دامان طبیعت با شازده پسر شیطونم اینم عشق من ...
27 مرداد 1392

8 ماهگی

ماهگیت مبارک عزیزمن خوشگل مامان هشت ماهه شدی  قوربون شیطونیات قوربون خنده های شیرین بی دندونت بشم. فدای چهار دست و پا رفتنات عشق من. چقدر ناز میایستی قندون مامان .چه خوشگل بازی میکنی .چقدر ناز میکنی وقتی بابای رو میبینی. شازده من   از دندونات هم که خبری نیست پسر موبور مامان عاشق غذا خوردنتم. عشقم دیونه خراب کاریاتم .خلاصه هر چی از شیرین کارات بگم کم گفتم . تو این ماهی که گذشت و شما یک ماه بزرگ تر شدی .کلی کارای جدید یاد گرفتی که انجام میدی  مثلا سینه خیزت 5 روز تبدیل شده به چهار دست وپا  تقریبا اصوات و کامل ادا می کنی چند تا از حروف رو هم میگی مثل م- د- ب .... و هنوزم عاشق ن...
23 مرداد 1392

هفت ماهگی

گل خونه ما هفت ماهه شد وزن٩٠٠/٨      قد ٧٢ شازده پسرم حالا دیگه واسه خودش شیطونی شده.صبح که از خواب پا میشه با خنده قشنگش و با سر وصدا همه رو از خواب بیدار میکنه. در چند ثانیه روی تخت نیمه ایستاده و شروع به ذوق کردن میکنی (قوربون ذوق کردنت بشم که عاشق کارهای خطرناکی)   بعدم که نوبت صبحانه خوردنت میشه که باید قاشق دست خودت باشه وگرنه ناراحت میشی و شروع میکنی به غر زدن. اگرم دستت باشه که هر چند ثانیه من باید از زیر مبل و ... قاشق و دوباره بشورم وبیارم    بعدم که شروع میکنی به بازی اگه توی آشپزخانه باشم شمام تند تند سینه خیز میای و فوری  میری به محل دلخواهت یعنی...
28 تير 1392

اولین نیمسال فرحان خان

ششمین ماه زمینی شدن فرشته ما مبارک   عشقم، قشنگم ،شازده مامان امروز شش ماهه شد هوررررررررررررررررراااا  200/8 وزن              70قد    واکسن های سه گانه، فلج، هپاتیت رو هم امروز زدیم بمیرم براش اذیت شد. ولی مامانی برای سلامتی خودت لازمه الانم یه کم تب کردی.  از سه روز پیش هم غذای کمکی رو شروع کردیم. الان دیگه گل پسرم غذا میخوره وکلی خوشحاله که میتونه قاشق پر از غذا رو بخوره آخه تا الان قاشق خالی رو لیس میزد.  مرد کوچک خانه ما الان کامل غلت میزنه و آروم آروم هم سینه خیز میره تا چیزی که  میخواد برداره مثل همیشه د...
28 تير 1392

تعطیلات پسرم

این چند هفته خیلی سر پسر کوچولوم شلوغ بود از یک طرف نامزدی عمه عطیه بود که فرحانم کلی تاشب همکاری کرد. ان شاله خوشبخت وسعادتمند بشن. اینم از طرف فرحان به عمه و عمو سعید     از طرف دیگه ام مارکوپولوی کوچولوی ما بازم رفت مسافرت تا بایه عالمه چیزای جدید آشنا بشه.. .یه کم از این هیاهوی تهران دور باشه. رستوران سر چشمه و کنجکاوی های پسر کوچولوم روستای تاریخی طامه فرحان خان روی سقف ماشین باغ میوه با پسرم اولین جشن نیمه شعبان پسرم که من و خاله با هزار زحمت اون رو بیدار نگه داشتیم شازده فرحان  و زیارت حرم حضرت معصومه (س) قم قوربون زیارت کردنت بشم مامانی ...
13 تير 1392

فرحان و تعطیلات نیمه خرداد

پسر گلم اینقدر شیطون وشیرین شدی که خدا میدونه یه وقتایی اینقدر پر انرژی هستی که من و بابای کم میاریم. من و بابایی تصمیم گرفتم تا تعطیلات بریم شمال چون مادر جون بابا جونم رفته بودن ما و خالم رفتیم پیش اونا. هوا عالی بود تو هم خیلی دوست داشتی خلاصه جای همه خالی همه چیز خوب بود شازده من در حال شیطنت   وقتی فرحانم این اسب ها رو دید خودش و پرت کرد سمتشون ما هم سوارش کردیم طبیعت زیبای شهر ماسال در هوای مه آلود، گل پسرمم که بغل خالشه دریا با وجود تو زیبا شده، قشنگ مامان   این هم سومین سفر مارکوپولوی کوچولوی ما انشاله همیشه شاد و سر حال و خندان باشی عاشقانه دوست دارم شاهزاده رویاهای مامان ...
22 خرداد 1392

پنجمین ماه با هم بودن

پنجمین ماه باهم بودنمون مبارک برکت زندگیم پنج ماه از روزی که تو رو آوردن گذاشتن بغلم و گفتن این همون کوچولو که نه ماه یکی بودین حالا اومده تا یه زندگی جدید مستقل داشته باشه... میگذره با تمام سختی ها گریه ها شب بیداری ها( البته تو هنوزم شبا تند تن گرسنت میشه وشیر میخوری بیداری )ولی با تمام اینها صبح که از خواب بلند میشم به امید لبخند قشنگ و شیرین تو، تمام خستگی ها یادم میره. عاشقانه دوست دارم پسر گل مامانییی. الان دیگه آقافرحان نازم کامل غلت میزنه اشیا رو کامل دستش میگیره وهر چیزی تاکید میکنم هر چیزی که براش جذاب باشه در دهانش می گذ...
7 خرداد 1392